تبليغاتX
اعتراض

اعتراض

انسان خلق شده تا به سرنوشتش خیانت کند

"امام با وجود تاکیدی که روی تشکیل مجمع روحانیون داشتند نشان دادند که وجود مستقل دو گروه مجمع روحانیون و جامعه ی روحانیت مبارک بوده و این کثرت ضروری است. " ... موسوی با اشاره به تفکر فقهی امام در حوزه ی آزادی بیان گفت:"اولین ویژگی این تفکر این است که خیلی راحت نمی شود افراد را تکفیر کرد" ... "ممکن است بنده و شما عقاید متنوع و مختلفی داشته باشیم ولی لازم است که بر همین قانون (اساسی)اجماع کنیم. ...خود قانون اساسی هم وحی نیست و اگر لازم باشد می تواند اصول آن مورد تجدید نظر قرار گیرد،همان طور که در سال 68 این چنین شد."...

گفت و گوی میر حسین موسوی با پایگاه خبری جماران

آقای موسوی نمی دانم از امام چه کعبه ای برای خود ساخته ای،هیچ علاقه ای هم ندارم که بدانم،هیچ انگیزه ای،آخر حتی انگیزه ی تو را از این "امام امام کردن ها" نمی دانم،چه بسا نیت شما خیر است:بزرگ کردن یکی از برای نمایش کوچک بودن دیگری! اما جناب موسوی،چنین نیتی خواه و ناخواه با دروغ و ریاکاری همراه است!و مگر رنج ما جز از این دو تاست؟مضافا بر این که کوچک بودن دومی نیاز به این همه فسفر سوزاندن مخاطب ندارد،آن هم در زمانه ای که سوزاندن مخاطب کمتر از سوزاندن یک سطل آشغال حاشیه آفرین است!خواهی گفت احساسی هستم،نه تاکتیک مبارزه بلدم و نه تکنیک مبادله!نمی دانم،شاید،اما تو را نه به تاریخ 10 ساله ی حکومت معصوم سیزدهم بل به جملات امروز و نه دیروزت ارجاع می دهم:فرموده ای :"این کثرت ضروری است."صد بار از اول تا آخر جمله ی نخستینت(و نه قابل تحسینت)را هم چون تمام بخت برگشته های وام نگرفته،منت ضامن،تام کشیده،خواندم،اما افسوس از توفیق زیارت کلمه ی کثرت،آیا کثرت در وجود مستقل(؟)دو(!!!!!!!!!!!!!) گروه خلاصه می شود؟آن هم دو گروهی که مزین به نام صنفی هستند که با وجود رنگی شدن تلویزیون ها،کما کان تنها وجه تمایز ایشان سیاه و سفید بودن کلاه خود ایشان است.ای کاش می گفتی چگونه کثرت ریاضی به کثرتی امامی(کثرت مورد اشاره ی شما) مبدل گشت؟آری از آن همه خطوط مستقلی که input آزادی 57 بودند،تنها یک خط output اسلامی داشت:خط امام! و از آن جا که دو خط موازی تنها به خواست امام در بی نهایت به هم می رسیدند اشکالی نداشت برای خالی نبودن عریضه،باز به خواست همان امام دو خط به اصطلاح مستقل گردند.پس اگر امروز هم یک "صراط المستقیم" می بینی،آن نه نوار قلب نسل من،بل خواسته ی امامی دیگر است!تعجب می کنم چرا این چنین میان امام ها تبعیض قائل می شوی؟مگر نمی دانی هدف از خلقت تمامی امام ها یکی است؟چه صلح کنند چه قیام،چه جام زهر نوش جان کنند و چه نوش دارو،بعد از مرگ سهراب ها،تجویز،خط آن ها یکی است:خط امام!فرموده ای:"خیلی راحت نمی شود افراد را تفکیر کرد"منظورت از خیلی راحت چیه؟یعنی اگه راحت شد اشکالی نداره فقط نباید خیلی راحت باشه؟آقای موسوی اجماع بر سر قانون اساسی ای که محدودیتی برای ارضای خواسته های 12+1 نفر قائل نیست به نفع کشور نیست به نفع همان عدد منحوس است! البته می دونم به این بستگی داره که کشور را چه چیز تعریف کنیم! لطف کردی و خبر از وحی منزل نبودن قانون اساسی دادی،نوید این که می توان در یه فرا زمانی دل به تغییر آن خوش داشت،گفتم اشکالی ندارد من که از ناامیدی ناامید شدم پس از همین الان برای اون لحظه ثانیه شماری می کنم،آرزو کردم تلفظ کاراکتر کاما تا آخر عمرم به دراز کشد،چون می ترسیدم این بار هم دلم را الکی با الکی به نام "امید" خوش کنم و از سوراخ های الک بعد از بیخته شدن و نه پخته شدن،سقوطی تحقیر آمیز داشته باشم.اما چه کنم؟عقربه های ساعت به هم نزدیک شدند و بی سوادی ام را به رخم کشیدند:"کاما که تلفظ نمی شود"و هم چون قیچی ای امیدم را قیچی کردند.می دانی چرا؟بابت مصداقی که از برای حقانیت ادعایت فرموده ای:" همان طور که در سال 68 این چنین شد"آخر آن شدن،گذشته از این که چگونه آنی بود و اصلا شدنی در کار بود یا خیر؟جز با خواست امام،شدنی بود؟نمی دونم گفتن این حرف ها در سرزمینی که "آزادی قبل از بیان" هم نداریم تا چه حد آلوده به حماقته؟هر چند گفته باشد(کی گفته؟اینو که شما باید بهتر از من بدونید!):"انتقاد هم اشکال ندارد،نه این که انتقاد نمی شود،انتقاد هم می شود"آخه شاید منظور از انتقاد این باشه که مثلا انتقاد کنیم که چرا 25 خرداد،نماز جمعه ی تهران،روز قدس و یا همین 13 آبان آخری همه ی اون چند میلیون نفر را دستگیر نکردند؟و یا چرا این همه با تاخیر برای ره یافتگان،ویزای بهشت صادر می کنند؟صبر کن٬حالا که باب انتقاد هم چون خانه ی کعبه ٬سالی یک بار آن هم در دیدار با نخبگان(یا بهتر بگم بیختگان)باز می شود "مرگ بر"گفتنم را نثار تمام "مرگ بر" گفتن های دنیا کنم!من هنوز نه مفهوم شعار "مرگ بر دیکتاتور" را متوجه میشم و نه این همه حساسیت،نسبت به این شعار را.آن هایی که چنین شعاری سر می دهند خوب بدانند که مرگ،دیکتاتور و غیر دیکتاتور نمی شناسد،نمی دانم چرا اما تجربه هم ثابت کرده دیکتاتور ها عمر نوح داشته اند.مضافا بر این که،شما باید شعاری سر دهید که اگر دیکتاتوری با دیکتاتوری دیگر جایگزین شد مجبور به Refresh کردن مصداق نباشید،مثلا "مرگ بر دیکتاتوری"!و خطاب به برادران و خواهران سبز پوش،منتها از جنس انتظامیش:آیا واقعا شما قبول دارید که دیکتاتور هستید؟اگر خیر پس این همه حساسیت از برای چیست؟ و اگر بله،مگر آیات عظام مرتب برای تسکین جان باختگان اعلام نمی کنند :"مرگ حق است"؟پس چرا این چنین دست پاچه گشته اید؟نمی دانم شاید به یاد خاتمی که می گفت:"زنده باد مخالف من!"باید بگوییم:"زنده باد دیکتاتور!"(حال چه خود دیکتاتور و چه یاد دیکتاتور!)از این جا به بعد برای دل خود می نویسم که از این غم ها متنفر است،از این بیهوده باز دم ها!شاید راست گفته اند که:"حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن"دیگر بر پیامبر ما آیه های یاس هم نازل نمی شود.من افسرده نیستم،سرخورده نیستم،زباله هم نیستم تنها یک بازنده هستم که فکر می کند یا بهتر بگم دلش می خواهد بازی تمام نشده باشد! می دانم وقتی نفس نفس زنان به خط پایان(و نه خط امام) می رسم٬وقتی فکر می کنم همه چیز را فهمیده ام٬وقتی می خواهم به روی سکو رفته و برای خود کف بزنم٬شادی کنم و همه این شادی من را ببینند٬کسی آن جا نخواهد بود٬یعنی هست اما کس نیست٬آخه خودم هم کس نیستم٬اصلا صدایم به کسی نمی رسد٬اگر برسد هم آن قدر لکنت دارم که هیچ کس هیچ چیز نمی فهمد٬اگر لکنت هم نداشته باشم آن قدر در گفتن عجله دارم که حرف هایم یادم می رود و چون تمام وزن من به حرف هایم بوده است پس احساس بی وزنی تهوع آوری می کنم٬گویی به یک باره از روی سکو به زمین پرتاب می شوم٬آن هم با همان مخی که به آن افتخار می کردم.هم چون اعدامی ای که صندلی از زیر پایش کشیده می شود.حال که حرف هایم را گفته ام با خونسردی خواهم شنید"ما که اینا را می دونستیم،حرف جدیدی برای گفتن نداری؟"آری شاید تنها چیز جدید عنوان پست بوده!بعد نگاه می کنم می بینیم یه عمر انرژی ما صرف این می شود که به دیگران ثابت کنیم راهی که انتخاب کرده ایم درست بوده است٬آن گاه حتی فرصت لذت بردن از آن چه آرزویش را داشته ایم از ما دریغ می شود! اصلا فراموش می کنیم خود و متن را٬حواشی متن را می خورند آن هم دو لپی.نمی دانم؟اما به گمانم با این همه گیوتین سانسور،چادر زدن در مرداب محافظه کاری خواست همان هایی است که با نهایت خشونت فریاد می زنند:آرامش آرامش آرامش.شاید منظورشان این باشد آرامش کنید!؟همیشه آن کسی که می فهمد زندانی می شود و آن کس که نمی فهمد زندان بان و آخر تمام حرف اون زندانی اینه که چرا اون زندان بان نمی فهمد؟زندان بانی که از تو چون عروسی "بله" می خواهد،زندان بان دست به سینه ی قائمی،که قرار نیست مرخصی برود،قرار نیست استراحت کند،قرار نیست خفه شود،زندان بانی که اگر چه الف خطابش می کنند اما چون علف زایدی کنار همان بله آرام می گیرد:بله می شود :الف+بله=ابله!حال نمی دانیم کدام یک از ما اون ابله هستیم کسی که "بله" گفته یا کسی که "بله" گرفته؟جرم زندانی گفتن شعار "مرگ بر دیکتاتور بوده"،باشد،قبول،می گویم "زنده باد دیکتاتور"!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 17:30  توسط مرتد (& Protester )  | 

ای انسان بارها به تو گفته ام:"به من بگو نگویم،نمی گویم      اما به من نگو نفهمم که می فهمم" ؛این بار جر می زنم،در می زنم،نی می زنم،جار می زنم،نعره می زنم،عربده می کشم،از این همه رنجی که می کشم،از این باری که بر دوش می کشم،از این طناب داری که هر روز توی دفتر عمرم می کشم؛تا بگویم نمی فهمم،هیچ چیز نمی فهمم،به خدا نمی فهمم،به پیر به پیغمبر نمی فهمم،به اون میر بی تبر نمی فهمم،به این شیر بی خبر نمی فهمم،دلیل این بی تفاوتی ات را نمی فهمم،این خونسردی بی غروبت را،این لبخند بی غرورت را،این دار زدن های شعورت را،این جار زدن های بی آبرویی ات را،باز هم نمی فهمم،اصلا دلیل "انسان" خطاب کردنت را نمی فهمم! دیگر نه می فهمم و نه می دانم!قسم به تنها اعتراض موجود،قسم به ضجه های از نفس افتاده ی تیک و تاک ساعت،قسم به صبر مادران بی طاقت،هیچ چیز نمی دانم! اصلا نمی دانم "انسان بودن" تو به چه درد می خورد؟دلیل این هم زنده بودنت را؟ ارزان بودنت را؟مفت بودن جانت را؟پست بودن نامت را؟چرا،چرا می دانم،دروغ گفتم،غلط کردم،از همان اول هم می دانستم،به خدا غلط کردم،به این چوب بی صدا غلط کردم،به اون جون بی ندا غلط کردم،تو دیگر مرا نزن،لااقل شلاق می زنی،گردن نزن،سر می زنی،از ته نزن! می گویم،می گویم،تمام آن چه را فهمیدم،می گویم:بدبین بودی،ناامید بودی،خسته بودی،نگران بودی،از زمین و زمان می ترسیدی و توی تنگ آرزوها اسیر بودی! گفتند این یک بار را هم اعتماد کن،این آخرین شانست را هم امتحان کن،این ته مانده امیدت را هم قمار کن؛تو که دیگر چیزی برای از دست دادن نداری،پس اون دستت را باز کن،باز کردی،دیدی امیدی نداری،گفتند همان ناامیدی ات هم برای بازی کافی است،این جا هنوز هم رئیس جمهور انتخابی است!تو که فریب نخوردی اما اونا حقتو خوردند و رای و اعتماد،هر دو را سوزوندند تا جار بزنند تو توی بازیشون سوختی!دیگه نه امید داشتی و نه ناامیدی،هیچ چیز نداشتی!هیچ درخواستی نداشتی!هیچ حرفی نداشتی! اما ای کاش به نداشتن های تو راضی بودند،فرمان دادند انگشت سبابه ی دست باز تو را به چهار دلیل عقلی قطع کنند:1.با همین انگشت رای داده بودی! 2.اگر جنایتی می دیدی با همین انگشت اشاره می کردی!  3.رکن اصلی نماد Victory همین انگشت بود! 4.برای قلم به دست گرفتن محتاج همین انگشت بودی! حاکم شرع هم که به گمانش تنگ ماهی شیشه ی مشروب است فتوای شکستن داد و تو از تنگ تنگ دنیای آرزوها،آزاد شدی(و مگر غیر از این آرزویی داشتی؟)،منتها به قید ضمانت! به شرط این که عزراییل تضمین کند خواب مرگ را ببینی اما خودش را هرگز! آری زندگی تو در Loop دیگری گرفتار شد،اون چند ثانیه زنده ماندن ماهی بیرون تنگ،برای تو تا ابد تکرار شد! ای انسان این است تنها دلیل زنده بودن تو! و من هم یک انسانم،با این تفاوت که به جزع فزع کردن اون ماهی ایمان دارم و برای همین است که با تو هنوز کار دارم،به تو اعتراض دارم،این همه قیل و قال دارم،کله ای پر ز باد دارم،تنگم را به یاد دارم که چرا اخباری که برایت می خوانم عادی شده است؟چرا مرگ انسان ها برایت روزمره شده است؟چرا خون انسان ها برایت بی رنگ شده است؟چرا رنج هایت بایگانی شده است؟چرا احساساتت پشت خاکریز مصلحت،مدفون شده است؟چرا لرزش دست و پایت،تنگی نفست،سیاهی چشمانت،زردی رویت،همه و همه درمان شده است؟چرا شلاق استبداد برایت چوب معلم شده است؟هراس من دیگر مردن در سرزمینی نیست که مزد گورکن از بهای آزادی افزون باشد،شرم من از زندگی در سرزمینی است که گورکن ها قربت الی الله و بدون مزد یک شبه آدم خاک می کنند و دهان آزادی را آسفالت!هرگز تصور نمی کردم سالی که تحویلش به بهای تحویل گرفتن جسد امید رضا میر صیافی،کوس رسوایی سر می دهد "حول حالنا"یش حالت را چنان تغییر دهد که با دیدن جسد انسان ها،حالت ذره ای تغییر نکند!به خدا از تو "احسن الحال"نمی خواهم،مرور کرور کرور حادثه ی تلخ نمی خواهم؛پر کردن نیمه ی خالی لیوان نمی خواهم،غر غر کردن بیرون از زندان نمی خواهم،رمانتیک بودن نمی خواهم،حس سمپاتیک نمی خواهم،شمع و پروانه نمی خواهم،تورق روزنامه نمی خواهم،حروم کردن کارت اینترنت نمی خواهم،بحث سیاسی تو کافی نت نمی خواهم،ترحم هم نمی خواهم،تالم،تعلل و تامل هم نمی خواهم؛فقط می خواهم بدانم چه بر سر ما رفته است که سخنگوی شهرداری تهران در پاسخ خبرنگار روزنامه ی اعتماد چنین می گوید:"در مملکت ما اتفاقات زیادی می افتد که در آن 180 نفر با هم کشته می شوند،در چنین مواردی هیچ کس صحبت نمی کند اما در مورد مرگ یک نفر در این پروژه(تونل توحید)این همه حرف و حدیث مطرح می شود"این یعنی چی؟به خدا اون نفری که این آقا داره میگه واحد شمارش شتر نیست! اسب،گاو و گوسپند نیست! بی کس،کار و فرزند نیست! الاغ،زاغ و وزغ نیست!سگ نگهبان باغ نیست! آیا گفتار او همچو یک حیوان نیست؟چه بر سر ما رفته است که همسر احمد زید آبادی،در ایران خالی از آبادی،چنین فریاد"هل من ناصر ینصرنی؟"سر می دهد:"از هر انسانی که یک ذره وجدان دارد خواهش می کنم به داد ما برسد."به دادار قسم،همسر او قاتل و آدمکش نیست!دزد و جنایتکار نیست!جیره خوار خوان دربار نیست!جسم و روحش لایق این همه آزار نیست! آیا ما را ذره ای وجدان نیست؟چه بر سر ما رفته است که مهدی کروبی چنین می گوید:"تا زمانی که امنیت شاهدانم تضمین نشود آن ها را به شما معرفی نمی کنم"آن ها که آخه شاهد تنها نیستند! آن ها که فقط شاکی از طرف ما نیستند! آن ها مگر شهروند جمهوری اسلامی نیستند؟آن ها مگر برخوردار از حقوق انسانی نیستند؟این جا مگر مدعی عدل جهانی نیستند؟این جا مگر کشور امام زمانی نیستند؟آن ها راوی یک پرده دری هستند! آن ها افشاگر پشت پرده هستند! آن ها راز سر به مهر یک جماعت سرسپرده هستند! پس چرا این چنین منتظر امان نامه هستند؟از ترس کی لب از گفتن حقیقت فرو بستند؟پس چرا هیچ دادستانی پشت سر آن ها نیستند؟ما را چه شده است که معصوم شانزدهم چنین می گوید:"يك عده‏اى آنچه را كه بعد از انتخابات اتفاق افتاد، آن ظلمى كه به مردم شد، آن ظلمى كه به نظام اسلامى شد، آن هتكى كه از آبروى نظام در مقابل ملتها به وسيله‏ى بعضى انجام گرفت، اينها همه را نديده مي‌گيرند، فرضاً مسئله‏ى فلان حادثه را، زندان كهريزك را، يا قضيه‏ى كوى را قضيه‏ى اصلى دوران بعد از انتخابات تا امروز قلمداد مي‌كنند؛ اين خودش يك ظلم ديگر است"غلط کردم،اشتب کردم،این یکی از دهانم پرید،نباید به دو جمله تن وبلاگم درید! آخه اینو هر انسانی،هر حیوانی،هر نباتی،هر ملک و ملک الموتی،هر جن و شیطانی،هر موجود بی جمودی می داند که حفظ نظام موجود از اهم واجبات است و حفظ جان انسان ها از اقل مستحبات!چرا راه دور می ری؟انرژی هسته ای حق مسلم ماست حتی اگر تحریم های شورای امنیت خطوط هوایی بی امنیتمان را وادار به تف کردن،تلف کردن،تفاله شدن 168 انسانی کند که توی اون دنیا نه استعفای وزیر به دردشان می خورد و نه پیام تسلیت ولی؛و چون به دردشان نمی خورد هیچ یک هم اتفاق نمی افتد!به این موضوع چگونه می تونم اعتراض داشته باشم،وقتی در دولتی که مدعی بی درجه بودن شهروندان بود،بیش از 400 نفر از هم وطنان درجه آخر من در حادثه ی انفجار قطار نیشابور به همراه بزغاله هاشان جزغاله شدند،سوختند،خاکستر شدند،پودر شدند و نه سید خندان استعفا داد و نه وزیر راه کابینه ی بی دندان! و آخرین اظهار نظر رئیس جمهور اصلاح طلب،2 سال بعد از اون ماجرا،در حالی که هم قطار نیشابور صد کفن عوض کرده بود و هم پاستور رئیس جمهور،تنها با نیت اصلاح امور و با عنایت به این که اصحاب رسانه در دولت رسانه خوار محمود احمدی نژاد،با سقوط هواپیمای C130 آزادی واقعی را تجربه کرده بودند،چنین بود:" در حادثه انفجار قطار نيشابور هم كه در آن جمعي از شهروندان جان باختند به آقاي خرم وزير راه وقت گفتم كه تو يا من بايد استعفا دهيم كه البته برخي مسائل مانع اين كار شد" و تا زمانی که این برخی مسائل هست گفتن از این مصائب بحثی تکراری،احساسی،فانتزی و غیر منطقی است! اما من هنوز داغ دارم،هنوز حرف دارم،هنوز به زهر حرف هایم شک دارم،هنوز به عمر شک هایم نقد دارم! ای انسان،من جای خدایت باشم،با این آثار نماز و روزه ات صریحا به تو می گویم:رفوزه ای! آخه تو اگر زنده ای برای تکمیل پرونده ای،بهتر بگم برای تکریم یک کله گنده ای!روزی 34 بار زمین را نوک می زنی،تا به قول خودت،مخ خدایت را به نحو احسنت بزنی،اما با این قل قل کردن ها داری Foul می کنی،برای تعیین قبله نقاله می ذاری،اما حواست نیست مبدا را هم گم می کنی،بعد توی نماز صبح شک می کنی،رکعت 2 یا 5 می کنی؟رساله را باز می کنی،باز هم داری بازی می کنی؟خواستم بگم لااقل بعد از نمازت این مردم بی پناه را دعا می کنی؟با دیدن این همه خون ریخته و سر آویخته به خدایت شک می کنی؟اما چه راحت حرفم را رد می کنی،آخر تو خدایی را بنده ای،که جز معدودی جون معبودی برایش مهم نبوده،اگر قتل هابیلی را هم Highlight کرده،قبلا با پرونده ی قابیل،توی دادسرا Bye Bye کرده،پس به الاکلنگ بازی ات ادامه بده تا در زمین حماقت و سفاهت تو کلنگ زنی کنند! تو باید هم زنده بمونی چرا که مراجع،سخت به چنین مقلدانی محتاجند،مراجعی که به جای حرام بودن جنایت بی ملاحظه،هنوز از حلال بودن جنابت بی ملاعبه سخن می گویند! تو زنده ای تا روزه ات زوزه ی گرگی گرسنه باشد،بعد از افطار هم،روز از نو روزی از نو، پوزه ات باز در آخور باشد،شکمت سر سفره و پایین تنه ات در هوس بستر و همسر باشد،همسرت هم نهایتا یک کلفت باشد،سقوط دانه های تسبیح هم یادآور چکه چکه کردن سرم دختر همسایه ی علیلت باشد،همون همسایه ای که قراره از فردا کافر باشد،ملحد باشد،مرتد باشد،از این زندگی لعنتی شاکی باشد،به یک مرگ سنتی راضی باشد،دستش از پارتی خالی باشد،اما لباس شخصی نباشد!مسافرکش باشد اما هف تیرکش و نعش کش نباشد! حال به زن همسایه ات می گویم تو زنده ای تا طمع فقر را بچشی،کنار پیاده رو،چادر به سر،طرح یک قبر را بکشی،نهایتا به نشانه ی گدایی از آن کعبه ی مشکی،دستی بیرون بکشی و این همه را از 2 چیز می کشی:شوهر معتاد و کارخانه ی جوجه کشی،اتفاقا یکی از همان جوجه ها را به دنبالت می کشی،باید هم نسبت به اعتراضات بعد از انتخابات پا پس بکشی،آخر تو زورکی نفس می کشی.وقتی عتاب آلود سرم داد می کشی که مگر تو کشیشی این همه از من حرف می کشی تازه می فهمم شوهرت معتاد نیست،منتها امروز دم این چهار راه نیست،پیشه اش اون قدرها هم عار نیست،لااقل به اندازه ی من،الاف نیست،شازده ات هم بی کار و سربار نیست،منتها از خدمت سربازی معاف نیست! به نظرت این همه رنجی که گفتم کافی نیست؟اگر چه هیچ یک حرف جدیدی نیست،مرا دیگر طاقتی نیست!شاید این بار اون Loop را تکراری نیست! اما بدان از رنج هایم گنجی خواهم آموخت که برای هر کارتن خوابی کعبه ای خواهد ساخت،کعبه ای که در آن ریختن خون هیچ انسانی مباح،مستحب و واجب نیست! 

کامنت یک دوست:
من نیز انسانم ، یکی از همان هایی که رنج می کشد یا نه بهتره بگم یکی از آنهایی که مخاطب سوال هایت هست
پس خوب گوش کن می خوام جواب سوالاتتو بدم
مرگ انسان ها ؟ خون انسان ها ؟ رنج انسان ها؟ احساساتت؟ شلاق استبداد ؟...؟
نه معترض مرتد. سادست  بگی اعتراض دارم و حرفهای دلت رو پشت سر هم ردیف کنی ، ساده هست بگی مرتدی و شانه خالی کنی از تمام قید و بند ، ساده هست جای خدا بنشینی و حکم صادر کنی ، ساده هست همه ما رو متهم کنی ، اما شده خودتو جای همون بنده ای بذاری که رفوزه اش کردی؟(احساسش رو می فهمی وقتی با تمام صداقتش میگه احمدی نژاد پاک و سادس )، شده خودتو جای برادر ندا بذاری؟ (بغضت چقدر موندگارتر از بغض اون خواهد بود؟)
باور کن همه ما می فهمیم ، بر جان نداشته ندا بیشتر از تو سوگ داشتیم ، بر سوء استفاده از مسلمانیمان ، بر فرصت طلبی هایی که از باورها و اعتقاداتمان کردند و فریبشان همه را دانستیم ، ما نیز بسیاری آخرین شانسمون رو امتحان کردیم ، ما هم به ناچار اعتماد کردیم ، ما هم رنج های بسیاری دیدیم ، به صحنه آمدیم تا آخرین جزع و فزع خود رو کرده باشیم ، اما با اسلحه به استقبالمان آمدند آن را هم پای همان دینی نوشتند که مریدش بودیم ، کشتند ، همان انسان ، به جان انسانی دیگر افتاد ، تو بگو باید چه میکردیم؟
بارها شده که خودم از دردهای بزرگ به ستوه اومدم و متهم کردم همه اونایی که تنها واکنششون خیره شدن صرف با سکوتی مرگبار به ماجرا بوده ،  این نقد و ایراد اگر چه بیرحمانه رو به خودمم وارد می دونم،چون بارها نالیده ام از اینچنین انسان بودنمان ، اما اینبار تفاوت فاحشی با دفعات قبل داره چرا که با این جنایات و کشتار بی رحمانه جرات نمی کنم مردمم رو بی تفاوت بدونم ، این روزهایی که سپری می کنیم سایه وحشت همه جا را گرفته، بر مردمانمان این روزها سخت میگذرد
Protester (&مرتد)
قسم به بارهایی که گفته ای هر چه این بار هم می گویم نه از روی اجبار است و نه از برای تحسین اون سکوت مرگبار! همچون خود تو از دوختن جامه ی اعتدال هم برای خود معذورم که دوشادوش مصلحت چنین گویم:"اساسا شمایی که طرفدار احمدی نژاد هستی درست می گویی،اصولا شمایی که طرفدار موسوی هستی نیز درست می گویی،طرفداران کروبی هم درست می گویند،رضایی ها هم ایضا،سازمان مجاهدین،چه بی خلق چه با خلق،دوم خردادی ها،چهاردهم خردادی ها،سلطنت طلبان،تجزیه طلبان،حزب الهی ها،چکشو داس و سبیلی ها"
اما نگفته هایم را که در پس گفته هایم گم شده بودند از این عادت مذموم خجالتی بودن،نجات می دهم:
تنها یک نفر می تونه فریاد بزنه"انصافا این بار،مردم سنگ تمام گذاشتند،پا پس نکشیدند،ایستادند،زیر بار زور نرفتند،شهید دادند" که خود شهید شده باشه (که خب چون شهید شده پس قاعدتا نمی تونه فریاد بزنه!)می دانی چرا؟ چون با گفتن این جملات داره مردم را در حد یک شیپورچی عافیت طلب تهییج و تشویق می کنه،نمی گم حرفاش واقعیت نداره اما این سنگ تمام گذاشتن به چه قیمتی بوده؟به قیمت ریخته شدن خون ده ها انسان! و تمام حرف من اینه که هیچ چیز،حتی آزادی با ارزش تر از جون یک انسان نیست! برای همین است که تیغ انتقاد خود را متوجه ی دولت منادی آزادی بیان می کنم و از آن شهروندهای درجه آخر سخن گفتم! برای همین است که در پست"تیر خلاص" نیش و کنایه ی خود را این چنین،پیش کش روشنفکرانی می کنم که نه در نوک پیکان جمعیت بل پشت وانت عافیت احسنت احسنت گفتن هایشان حتی فرصت تسلیت گفتن هم از ایشان گرفته:"روشنفکرها تحسین می کردند اما چون خودشونو "جانشین ناپذیر"می دونستند،در اتاقک خود ساخته،با قهوه ای تلخ گرم میشدند،تا فردا،کسی باشه که از حقوق انسانی مردگان حمایت کند"برای همین است که بارها به خودم گفته ام اگر همین حالا،خودت تنها،مخاطب این سوال قرار بگیری:"جنبش سبز نیاز به یک قربانی(و نه حتی برادر یک قربانی) داره،حاضری همین حالا این تو باشی که با این دار فانی،وداعی رویایی داره؟"گذشته از این که ناخودآگاه چند سانتی عقب می کشی،آیا فرسنگ ها و کیلومتر ها از سوال و سوال کننده فاصله نمی گیری؟می بینی که حتی فردی که از خون ها سخن میگه می تونی بی تفاوتی نسبت به جون ها را تجربه کنه و این بی تفاوتی و جزع و فزع کلامی به مراتب خطرناک تر از اون سکوت مرگباره! اگر از بی تفاوتی سخن راندم پیش از اون با 4 دلیل عقلی،از خفه کردن صداها نیز سخن گفتم،اما به راستی چرا من باید از اونایی که صداشونو خفه کردند انتظار جزع فزع داشته باشم؟اصلا مفهوم این جزع فزع چیست؟خروجی اون چیست؟تمام حرفم اینه که نه عادت کنیم،نه فراموش کنیم و نه بایگانی کنیم! چه اون کارتن خوابی که کنار خیابون جون میده،چه اون مسافر اتوبوسی که تو بیابون جون میده،چه اون ندای مسافری که بدون دست و روبوسی با خونواده اش روی سنگفرش خیابون جون داده!بهت حق میدم وقتی می تونم مخاطبانم را از اونایی که با خیره سر خوندن شهدای این وقایع خیلی راحت میگن:"حقشونو،می خواستن از این غلطا نکنن!" انتخاب کنم،به اونایی که فقط به تصاویر خیره می شند خرده نگیرم! از اونایی شاکی باشم که به جای خدا نشسته و از حق بودن مرگ سخن میگن!شاید هم اونایی که شهدایمان را چون همیشه جوگیر می خوانند،لطف کرده ارزشی قایل شده می فرمایند:"خب بالاخره هر انقلابی محتاج شهیده" گویی شهدا سواره نظام ایشان هستند و بچه ی سر راهی نظام هستی! از همه شایسته تر اونایی که تازه از راه رسیده به فکر جمع کردن غنیمت هستند،پز شهدای مردم را میدن و عربده میکشن:"ما شهید دادیم،پس باید این نظام عوض بشه" همان هایی که تا امروز نام خلق را یدک می کشند اما تا دیروز از هیچ کمکی به صدام برای بمباران کردن همان خلق پا پس نکشیدند! اما در مورد بنده ای که گفتی لایق رفوزه شدن نیست؛وقتی از شکم سیری او و دست گدایی همسایه اش سخن میگم،از بی مسئولیتی و بی تفاوتی او نسبت به همسایه اش سخن گفته ام و فکر کنم خدای همان بنده نیز او را رفوزه بداند(اگر چه خود بنده،اولین بنده)! تعجب می کنم که چنین کاراکتری را در صف هواداران احمدی نژاد نشانده ای،هوادارانی که متهم هستند بابت سیب زمینی به او رای داده اند! اما اگر از احساسات پاک مذهبی اش سخن میگی،مختص طرفداران کاندیدایی خاص نیست! اجازه بده در مورد طرفداران احمدی نژاد این نکته را متذکر بشم:از انسان هایی که میگن طرفداران او یه مشت گدا و گشنه هستند به اندازه ی گفتمان احمدی نژاد متنفر هستم! از اونایی که میگن اساسا طرفداران او جهان سومی هایی هستند که از میان نان و ناس گزینه ی One را انتخاب می کنند به اندازه ی وعده های پوپولیستی احمدی نژاد متنفر هستم! می دانی چرا؟چون برای این آدم ها اساسا له شدن انسان ها زیر پای کاپیتالیسم بخشی از جبر تاریخه! و چه زیبا دردمان را پررنگ کرده ای:"انسانی به جان انسانی دیگر افتاده است" فقط امید دارم بیش و پیش از مخالفت کردن با عقاید مخالفمان به فکر حقوق او باشیم،چه احمدی نژادی باشه،چه رهنوردی،(که این ها همه نقاب هایی است که پیش از گفتگو با یکدیگر برای مخالفمان سفارش داده ایم)اگر چه انتظار متقابلی نداشته باشیم!(حتی اگه ژستی روشنفکرانه باشه برای شروع خوبه،اگر چه نه شروع با تو باشه نه پایان،حتی دیگه گفتگویی نباشه!) به هر حال جان کلام را فرموده ای که این روزها بر مردمان بی کعبه مان سخت می گذرد! 
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 18:3  توسط مرتد (& Protester )  | 

نمی دونم چرا،اما یه لحظه بین فرار کردن و طبیعی(؟)رفتار کردن،سومی را انتخاب کردم:"تنها موندن"! برداشت دوربین ها برام مهم نبود:نا امید شدن،تسلیم شدن،جو گیر شدن یا حتی جنون آنی،اونم در این دنیای فانی.عقلم فرمان داده بود اما پاهام در عین سستی و بی تفاوتی،او را هم آدم حساب نکرده بود،اصلا،چرا باید،من فرار می کردم؟من که نه شیشه شکسته بودم و نه شیشه خورده بودم! نه به کسی تجاوز کرده بودم و نه به حقوق کسی!نه رای کسی را دزدیده بودم و نه ناموس کسی را !جمعیت منو تنها نذاشت اما برقی بودن باتوم ها چاره ای نمی ذاشت.مجلس ختم "استرس های نوع اول" برگزار می شد و آن چه از “Where is my Vote” گفتن ها دستگیرت شده بود،دستگیری بود و چه کم هزینه،چشم بندها تو را از بند قانون عنکبوت گرفته ی "مرد گریه نمی کنه" رها کرده بودند،اگر چه به رها کردن ته مانده های آزادی پوشالی تو ختم می شد.نه این که ترسیده باشی(آخه اون قدر همه چیز سریع اتفاق افتاده بود که فرصت ترسیدن هم نداشتی)نه،بابت اون همه جنایت بی مکافاتی که تا اون موقع از روز Record کرده بودی! بینی ات به خاک کف ماشین مالیده می شد تا عطسه ات حکم نوک زدن دارکوبی را پیدا کنه که بی کوبی سرنوشت محتوم اوست.کناریت اون قدر سخت نفس می کشید که گویی خبر از آه یک ملت می داد،وقتی جون اون جوون برای کسی مهم نبود آسم داشتنش هم برای اون اعراب محلی از اعراب نبود،مضافا بر این که اونا اسپری فلفل داشتن نه اسپری سالبوتامول!وقتی چیزی را نمی دیدی دیگه برات فرقی نداشت از تو خیابونا دارن می برنت یا از تو بیابونا.فکر کردی رسیدین اما نه،قرار بود توی تنها حمام بازداشتگاه(حمام آفتاب)برسید تا میوه های نارس نظام،بفهمن پخته شدن نیاز به سفر کردن نداره تنها کافیه خطر کردن را بلد باشی!قبل از این که مشخص بشه سرپرستی ما به مرکز توان(؟)بخشی اداره ی"به(؟)زیستی" سپرده میشه یا یکی از ارگان های محیط زیستی،اونایی که چند تا پیرهن بیشتر پاره کرده بودند به پیرهن پاره ها توصیه می کردند که از الان به بعد حتی با خودتون هم حرف نزنید چون اونا مکالماتتونو شنود می کنند و احتمالا صورتتونو کبود؛ هیچی نگید! کافیه به خودتون بگید:"نترس"،این اونا را امیدوار می کنه چون مفهومش اینه که شما ترسیدید و ترس شما یعنی قرص شدن دل اونا! آوار نگفته ها روی سرت خراب می شد و حروف چون موریانه ای آدم ندیده،کوکورانه پوستت را گاز می گرفتند و تو همان گوشت به استخوان چسبیده ای می شدی که برای توبه از گناه شرط لازمه.گناه تو امید تو و امید تو گناه تو.اون جا ایران نبود چرا که همه چیز دقیق و حساب شده بود؛توی اون گرمای تابستون اتاق حسابرسی به قدری خنک بود که تمام بند بند وجودت شروع به لرزیدن کرده بود و تو نگران بودی مبادا اون سایش دندان ها و لرزش اندام ها معنایی جز ترس نداشته باشه،چشم بند را که برداشتی فهمیدی نیازی به تنگ شدن مردمک نیست،نور اتاق نحیف تر از کور سو امید های تو بود؛سرانجام اعتراض های نرم(؟)به تک جنسیتی بودن اتوبوس های دانشگاه،نتیجه داده بود،منتها در مکانی که زمان برای اون تعریف نشده بود و اون نتیجه عملا شکنجه بود:قرار بود جلوی چشمانت به(حقوق)(پرانتز قبلی، محافظه کارانه ترین پرانتز عمرم بود)خواهرت،به خواهر دینی ات،به خواهر انسانی ات،به خواهر آرمانی ات،به مریم مقدست،به روح القدست تجاوز کنند؛آن ها عرق می خوردند و تو عرق می کردی، عرق می کردی،عرق می کردی،عرق می کردی،دیگه گوشتی باقی نمونده بود که بخواد به استخوان بچسبه و ایضا مغز استخوانی که درد را حس کنه،آن قدر بهت زده بودی که پلک زدن و زمان درست افعال را فراموش کنی،تنفرت با تهوع همراه میشه،چیزی نخورده ای که بالا بیاری،آب دهانت خشک تر از اونیه که حتی تف کنی،حتی داد بزنی،فریاد بزنی،با خودت هم که نمی تونی حرف بزنی!پس دوباره به قول نیچه به راه سوم متوسل میشی:سر خدا داد می زنی!خدایا مردی؟داری چی کار می کنی؟خوابت برده؟ناگهان صدای قرآن میاد:
"اذ نادی ربه خفیا"(هنگامی که(زکریا)پروردگارش را پنهانی صدا کرد)(3 مریم)
"الله لا اله الا هو الحی القیوم،لا تاخذه سنة و لا نوم له"(255 بقره)
چی شد؟دختره مرد؟خاکشم کردن؟دارن بالا سرش قرآن می خونند؟نه،قاری جنس مونثه،همون جنسی که به فتوای فقها صداش حرامه اما خفه کردن صداش حلاله؛چی دارم می بینم؟!خود اون دختره داره می خونه؟یعنی اونا صداشو نمی شنوند؟
"ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوة"(خداوند بر دل ها،گوش ها و چشمانشان پرده ای کشیده که هیچ چیز نمی فهمند)(7 بقره)
چه خبر شده؟
 "ثم انزل الله سکینة"(آن گاه خدا سکینه و آرامش خود را نازل فرمود)(آیه ی 26 توبه)
حالا که چهره شو می بینم یادم میاد تو راهپیمایی دیدمش،به ظاهرش اصلا نمی خورد حافظ قرآن باشه! اگه به فقه تحویلش می دادی با منجنیق فتوا پرتش می کرد تو دوزخ؛به ویژه از کادر بیرون بودن گیسوانی که به جرم کبر سنش قرار بود توی سقر از اونا آویزان بشه.اون کیه؟فرشته است؟راهبه است؟
"قل انما بشر مثلکم"(110 کهف)
پس بذار هر چی می خوام بگم
"قل ان تخفوا ما فی صدورکم او تبدوه یعلمه الله"(بگو هر چه در دل دارید چه پنهان داشته چه به زبان آورید خدا به آن آگاه است)(29 آل عمران)
نظر صریح خدا(بدون سانسور)درباره ی انتخابات؟
 "عم یتساءلون عن نبا العظیم"(از چه خبر مهمی از یکدیگر سوال می کنند؟از خبری بزرگ)(1 و 2 نبا)
منظورم بعد از انتخاباته!
"لا اقسم بیوم القیامة"(قسم به روز قیامت)(1 قیامت)
"و خسف القمر"(و ماه تاریک شد)(8 قیامت)
"اذا الشمس الکورت"(هنگامی که خورشید تاریک شد)(1 تکویر)
"یا ایها الانسان ما غرک بربک الکریم"(ای انسان چه چیز باعث شد تا نسبت به خدای خود مغرور گردی؟)(6 انفطار)
"الیس الله باحکم الحاکمین"(آیا خدا بهترین حاکمان نیست؟)(8 تین)
"ما لکم کیف تحکمون"(شما را چه شده؟چگونه حکم می کنید؟)(36 قلم)
"واستکبر هو و جنوده فی الرض بغیر الحق و ظنوا انهم الینا لا یرجعون(او و سربازانش در زمین به ناحق سرکشی کردند و گمان کردند به سوی ما باز نخواهند گشت!)(39 قصص)
و نماز جمعه یJune 19؟
"ما کان محمد ابا احد من رجالکم"(و نیست محمد پدر هیچ یک از شما")(40 احزاب)
"لا یسئل عما یفعل و هم یسئلون"(او از آن چه می کند بازخواست نمی شود ولی آنان بازخواست می گردند؟)(23 انبیا)
"انظر کیف یفترون علی الله الکذب"(نگاه کن چگونه بر خدا دروغ می بافند؟)(50 نساء)
"فاصبر علی ما یقولون"(پس صبر کن بر آن چه می گویند)(39 ق)
"ان عبادی لیس لک علیم سلطان و کفی بربک وکیلا"(همانا تو را بر بندگان من تسلط نیست و تنها خدا از برای ایشان کافی است.)(65 اسراء)
لباس شخصی ها؟
"جنود ابلیس اجمعون"(همگی سپاهیان شیطان هستند)(95 شعرا)
این بگیر و به بند ها،کشت و کشتار؟
"و کذلک زین لکثیر من المشرکین قتل اولادهم"(و بسیاری از مشرکین کشتن فرزندانشان را نیکو شمردند")(137 انعام)
"واستفزز من استطعت منهم بصوتک واجب علیهم بخیلک و رجلک"((ای شیطان) با فریاد خویش هر که را توانی از جای برگیر و با سواران و پیادگان بر آن ها بتاز(هر غلطی می خواهی بکن!))(64 اسراء)
"و الذین کفرو اعمالهم کسراب"(و آن ها که کفر ورزیدند اعمالشان مانندسراب است)(39 نور)
اگه واقعا سرابه و آبی در کار نیست،پس چرا آب هم از آب تکون نخورد؟
"انما نملی لهم لیزدادو اثما"(همانا به ایشان مهلت می دهیم تا بر گناهان خود بیفزایند)(178 آل عمران)
این مهلت دادن تو به جای اونا ما را عذاب میده!
"قل ان ادری اقریب ما توعدون ام یجعل له ربی امدا"(بگو من خود نمی دانم که عذاب موعود شما وقتش نزدیک است یا پروردگارم برای آن مدت بسیاری قرار داده است)(25 جن)
"املی لهم ان کیدی متین"(آن ها را مهلت می دهم که تدبیر من قوی و استوار است)(45 قلم)
"ولا تحسبن الذین غافلا عما یعمل الظالمون انما یوخرهم لیوم تشخص فیه البصار"(و مپندار که خدا از کردار ستمکاران غافل است،کیفر ظالمان را به روزی به تاخیر می افکند که چشم ها در آن خیره و حیران هستند.)(42 ابراهیم)
"ان الله مخزی الکافرین"(همانا خداوند کافران را خوار می کند)(2 توبه)
خب تو که هی میگی کافران،اون کافران یعنی امثال من،که دیگه هیچی را قبول ندارند،دیگه به هیچی امید ندارند،البته با این مارک کافر هم مشکلی ندارند،فقط تو این وبلاگا دارند خودشونو تخلیه می کنند،ما یه مشت ابله هستیم که بزرگترین گناهمون ایرانی بودنه!
برای اولین بار خود اون الهه سخن می گفت تا مطمئن بشم نه سخنگو است و نه بلندگو:کفر هرگز به معنای قبول داشتن یا نداشتن خدا نیست،کفر یک معنی بیشتر نداره:پوشاندن حقیقت و  استحاله ی واقعیت،منظور خدا از کافران همون کسانی است که قلب امثال تو را با تقلب شکستند و جز تخم کینه هیچ نکاشتند
"افرایتم ما تحرثون"(آیا به تخمی که می کارید نمی نگرید؟)(63 واقعه)
و نعمت خدا که همان اعتماد مردم بود پاس نداشتند
"الم تر الی الذین بدلوا نعمت الله کفرا و احلوا قومهم دار البوار"(آیا ندیدی کسانی که نعمت خدا را به کفر مبدل ساختند و قوم خود را به دیار هلاکت سپردند؟)(28 ابراهیم)
چرا باید نا امید باشی؟
"قالوا بشرناک بالحق فلا تکن من القانطین"(گفتند نا امید نباش تو را به حق بشارت می دهیم)(55 حجر)
"قل الله ینجکم منها و من کل کرب"(بگو خدا شما را از آن و از هر اندوهی نجات می دهد)(64 انعام)
اگه تنها اعتراضتون نوشتن تو همین وبلاگا باشه خدا به پاس بر عهد ماندن شما،شماره موبایلشو به شما میده!
"بلی من اوفی بعهده و اتقی فان الله یحب المتقین"(آری هر کس به عهد خود وفا کند و تقوا پیشه کند همانا خدا او را دوست دارد)(76 آل عمران)
اگه شما قلم به دستان را ابله فرض می کنند پیامبر را نیز مجنون خطاب می کردند
"ن والقلم و مایسطرون ما انت بنعمة ربک لمجنون"(قسم به قلم و آن چه می نویسد،که تو به لطف پروردگارت دیوانه نیستی)(1 و 2 قلم)
"و اذا راوهم قالوا ان هولاء لضالون"(و چون ایشان(مومنان به هدف)را ببینند گویند:به حقیقت ایشان مردم ساده لوح(و گمراهی)هستند.)(32 مطففین)
نمی دونم،حضور ذهن ندارم،اصلا یادم نیست همین چند ثانیه پیش چی گفتی؟آخه این قدر مسلسل وار آیه ها را تحویلم میدی که خودم را گرفتار یه دور تسلسل می بینم،اما حسم میگه این سکوت خدا معنایی نداره جز تایید ظلم!من شماره موبایل کسی که ظاهرا براش فرقی نداره کی ندا باشه کی سلطان،Save نکرده،Delete می کنم!
"ان الله لا یظلم مثقال ذرة"(همانا خداوند به اندازه ی ذره ای به کسی ستم نمی کند)(40 نساء)
"قل لا یستوی الخبیث و الطیب"(بگو هرگز ناپاک و پاک یکسان نیستند)(100 مائده)
"بای ذنب قتلت"(به چه گناهی کشته شد؟)(9 تکویر)
اون چیزی که برای خدا فرقی نداره مرد یا زن بودن ماست،در واقع این ما هستیم که داریم زندگی می کنیم نه اونایی که مردند و خبر ندارند!
"من عمل صالحا من ذکر او انثی و هو مومن فلنحیینه حیاة طیبة"(هر کس از زن مرد کار نیک انجام دهد و به هدفش ایمان داشته باشد او را زندگانی پاکیزه ای می بخشیم.)(97 نحل)
تو فکر نکن اونی که شهید شده مرده،او و راه او زنده هستند،آن گاه که خون مظلوم قاتل نون ظالم میشه،به سهراب ها،ندا می ده که برخیزید و ببینید وعده ی الهی خلاف نبوده است.
"واسلام علی یوم ولدت و یوم اموت و یوم ابعث حیا"(سلام بر روزی که به دنیا آمدم و روزی که می میرم و روزی که باز زنده بر انگیخته می شوم)(33 مریم)
"فلاتحسبن الله مخلف وعده رسله"(پس مپندار که خدا با رسولانش خلف وعده می کند)(47 ابراهیم)
اعترافات را که دیدم آرزوی مرگ کردم،این جا کسی قرآن نمی خونه،اون چه می خونند توبه نامه ی AutoRun ه.دیگه من کی را می تونم الگوی خودم قرار بدم؟ آره همه ی ما منافق هستیم!
"قالت یا لیتنی مت قبل هذا و کنت سنیا منسیا"((مریم)گفت:ای کاش پیش از این مرده بودم و از یادها فراموش شده بودم.)(23 مریم)
"قال ربی اعلم بما تعملون"(بگو خدا به آن چه انجام می دهید آگاه است)(188 شعرا)
"اقرا باسم ربک الذی خلق"(1 علق)
"فاصبر ان وعد الله حق و لا یستخفنک الذین لا یوقنون"(صبر کن وعده ی الهی حق است،مراقب باش آنان که ایمان ندارند تو را به خفت و خواری نکشانند)(60 روم)
تو شرایط اونا را درک کن،نباید چشم بسته از اعترافات چشم بسته ی اونا هر انتظاری داشته باشی!
"لا یکلف الله وسعها"(خداوند هیچ کس را مگر به قدر توانایی او تکلیف نکند)(288 بقره)
منافق اونایی هستند که ریاکاری می کنند،اونایی که تملق و دست بوسی می کنند،اونایی که تا قبل 58 بی خیال تظاهرات،نمازگزار بودند و بعد از 58 پرچم دار تظاهر و کارگزار!
"بشر المنافقین بان لهم عذابا الیما"(منافقین را به عذابی دردناک بشارت بده)(136 نساء)
"فویل للمصلین"(وای بر نمازگزاران)(4 ماعون)
"الذین هم یراءون"(آنانی که ریاکاری می کنند)(6 ماعون)
همه ی ما ستاره دار و سابقه دار هستیم،همه ی ما خواب های مخملی دیده ایم
"فلا اقسم بمواقع النجوم"(سوگند به جایگاه ستارگان)(75 واقعه)
"بل قالو اضغاث احلام"(گفتند:(قرآن)خواب های آشفته است)(5 انبیا)
آره وقتی دو ترم تعلیقی می خوری و مجبور میشی خودتو تو اتاق حبس کنی،اون وقت همون اتاق میشه جانکاه تو نه جایگاه تو،سرکوفت این و اون میشه همون کابوس میمون!
"و الی الجبال کیف نصبت"(و کوه ها را نمی بینید که چگونه بر زمین استوار ایستاده اند؟)(19 غاشیه)
نه تنها راهپیمایی های ما بل دم و بازدم ما نیز غیر قانونی است،اگر زنده ایم بابت اینه که مشمول رافت اسلامی شده ایم و چه قدر حالم از اسلام و رافتش به هم می خورد!
اسلام اونی نیست که اینا دارن اجرا می کنند.
"ما ارسلناک الا رحمة للعالمین"((ای پیامبر)ما تو را نفرستادیم مگر آن که مایه ی رحمت جهانیان باشی)(107 انبیا)
تو میگی،نه اون تیغی که سر می بره اسلامه و نه اون دینی که خر می کنه اسلامه؛بسیار خب،اما نباید مرا سرزنش کنی! این روزها،مترسک اسلام،حکم فانوس شکسته ای را داره که توی این ظلمت نه تنها راه را به من نشون نمی ده بل خرده شیشه هاش،پایم را نیز زخمی می کنه.اون روز که دست بند سبز بستیم همین مسلمان ها به ما گفتند با شیطان عقد اخوت بسته ایم و قرآن به نیزه کرده ایم،اون شب که از پشت بام ها تکبیر می گفتیم باز همین مسلمان ها با رمی جمرات تکفیرمان می کردند که مگر شما شیطان پرست نبوده اید؟اون ظهر آدینه،که نماز جمعه می رفتیم،ایضا همان مسلمان ها با پوشش رسانه ای خود،گذشته از خفه کردن صدای رسای ما،کفش و پوششمان را بهانه ای می کردند از برای ابطال نمازمان و نه ابطال انتخاباتشان!من زندیق زندیقم،من بیق بیقم،اما تو ای رفیق مسلمانم؛تو بگو:توی این ظلمت تا کی می تونیم طاقت بیاریم؟تا کی می تونیم اعتراض کنیم؟تو کی به من حق میدی ناامید بشم و تمام درها را بسته ببینیم؟
"لا اعبد ما تعبدون"(من آن چه شما می پرستید نمی پرستم)(2 کافرون)
"یا ایها المزمل قم اللیل الا قلیلا"(ای جامه به خود پیچیده،شب(در ظلمت) را بزخیز(اعتراض کن)،مگر کمی)(1 و 2 مزمل)
"والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا"(آنان که در راه رسیدن به هدف تلاش کردند،مطمئنا راه حل های جدید خواهند یافت)(69 قصص)
"فان مع العسر یسرا ان مع العسر یسرا"(5 و  6 شرح)
چه خوش خیال،تازه نگفته بعد از هر سختی،گفته همراه هر سختی!پس این همراه من کجاست؟چرا خط نمیده؟آره اینا که برای من قطار می کنی برای سیاه کردن وبلاگ خوبه اما برای لاگین کردن به یه دنیای دیگه،به یه کشور دیگه،به یه زمان و مکان دیگه،هرگز!نمی دونم،خود من انتظار این همه آیه ی سبز را نداشتم،چون اصلا با قرآن کاری نداشتم،اون قدر ما را اسیر وسواس بی وضو دست نزدن و پا دراز نکردن،کرده بودند،که از ترس این که مبادا قرآن از دستمون بیفته بهش دست نمی زدیم،نه،اگه دروغ نگفته باشم،موقع خداحافظی سه تا بوسه می زدیم که مثلا خدا به اندازه ی سه تا آدم گردن کلفت حافظ منافع ما باشه،وقتی اسیر جسم قرآن بودیم،دیگه چه فرقی می کرد اون کتاب الهی نامه ی باشه یا نامه ی الهه،دختر همسایه؟حال تو ای قرآن ناطق چه قدر بوسه بر روح تو رویایی خواهد بود اما قبول کن با رویا نمیشه زندگی کرد،شاید شیوه ی تو برای مبارزه با اونا خیلی خوب باشه،لااقل یکی بفهمه قرار نیست همیشه قرآن به کام آخوندا تفسیر بشه؛اما تو خبر نداری تو ادامه ی داستان قراره با تو چی کار کنند؟پس این بار من به تو میگم "صبر کن" ادامه ی اون را گوش کن!
"سلام علیکم بما صبرتم"(سلام بر شما،بر آن چه بر آن صبر کردید)(24 رعد)
"و اصبر فان الله لا یضییع اجر المحسنین"(و صبر کن همانا خداوند اجر نیکوکاران را ضایع نخواهد کرد)(115 هود)
مطمئن باش صبر امروز تو،توی همان زمان و مکان دیگه ذخیره میشه و آن گاه که فراخوانی و بازخوانی بشه این تو هستی که به روزگار می خندی،نه روزگار به تو!
"و تضحکون و لا تبکون"(آن روز می خندید و گریه نمی کنید)(60 نجم)
آری می خندم و خنده ی من از این پرونده ی یک دنده ی ماست،دیروز به رد صلاحیت ها اعتراض داشتیم و امروز به صلاحیت نداشتن زندانبانی که تمام مرزهای اخلاقی را رد کرده است.تو ای یار دبستانی،که خود را با خواب زمستانی اغوا نکرده ای،مسلمان بودنت(نبودنت؟)مرا دیوانه کرده است! بهتر بگم انسان بودنت! آخه می دونی،تا دیروز،وقتی انسان های خوش نشین و بی درد که دنیا برایشان مستراحی بیش نیست به من می گفتن"صبر کن" بر هر چیزی می تونستم صبر کنم جز "صبر کن" گفتن های اونا،اما امروز نفرت را زنده به گور کرده ام،چرا که تو نخستین کسی هستی که زیر شکنجه و نه کنار پنکه،آن هم نه بالای منبر،بل زیر پای انسان های تک پیغمبر،سخن از صبر میگی! طاقت بیار رفیق،طاقت بیار،من به زنده موندن تو سخت محتاجم،خدا را چه دیدی؟شاید من هم مسلمان شدم و یک شبه نماز شب خون،آن هم به امامت بانویی غرق در خون!
اصلا چرا باید پستم را ادامه بدم وقتی همه تو را تکذیب خواهند کرد،از رئیس مجلس تا عقول نارس
"اذا تتلی علیهم ایتنا بینات تعرف فی وجوه الذین کفروا المنکر"(هر گاه آیات روشنگر ما بر آنان تلاوت شود اثر انکار را بر چهره ی کافران می بینی)(72 حج)
چه کسی حرف های منو تصدیق می کنه؟وقتی جسد ما را هم تبخیر می کنند.
"انا معکم من الشاهدین"((خدا گفت:)من هم با شما گواه خواهم بود)(81 آل عمران)
یعنی ما رو زمین کسی را نداریم؟چه قدر ما تنها هستیم؟از من نخواه ادامه بدم.
"قال بصرت بما لم یبصروا به"(بگو من چیزی دیدم که قوم ندیدند)(96 طه)
بگم چه تهمت هایی به تو زدند؟
"قالوا یا مریم لقد جئت شیئا فریا"(گفتند:ای مریم!کار منکر و شگفت آوری کرده ای)(27 مریم)
"و الذین یرمون المحضات ثم لم یاتو باربعة شهدا فاجلدوهم ثمین جلدة"(آنان که به زنان عفیف نسبت زنا می دهند آن گاه چهار شاهد عادل نمی آورند هشتاد تازیانه به آن ها بزنید.)(4 نور)
آن ها که هم تازیانه داشتند و هم شاهد،پس کی اون جا عاقل بود؟آهان،قاضی شارع!
گفتند من و تو ناپاک هستیم و ایشان از سوی خدا،مامور پاک کردن ما از صحفه ی روزگار؛گفتند:خدمت رفتی؟آره نگفته،رشته ی کلاممو پاره کردند و گفتند:"پس می دونی سرهنگ یعنی چی؟سرهنگ یعنی عاشق یه جای تنگ"
"و اذا فعلوا فاحشة قالوا وجدنا علینا اباءنا و الله امرنا بها قل ان الله لا یامر بالفحشا"(و چون مرتکب فحشا شوند گویند پدران خود را بدین کار یافته ایم و خدا ما را به آن امر نموده است،بگو خداوند هرگز به فحشا امر نمی کند.)(28 اعراف)
"و لوطا اذ قال لقومه اتاتون الفاحشة ماسبقکم بها من احد من العالمین"(و لوط به قوم خود گفت:آیا عمل زشتی را به جای می آورید که پیش از شما هیچ کس بدان مبادرت نکرده است؟)(80 اعراف)
و نه کسی ما را می دید و نه کسی یاری می کرد
"یا ایها الذین امنوا اذا لقیتم فئة فاثبتوا واذکرو الله کثیرا"(ای اهل ایمان هر گاه با فوجی(از دشمن)رو به رو شدید پایداری کنید و خدا را پیوسته یاد آرید)(45 انفال)
"قال لا تخافا اننی معکما اسمع و اری"(گفت:(شما دو نفر)نترسید:من با شمایم،می شنوم و می بینم)(46 طه)
"الا تنصروه فقد نصره الله"(اگر شما او را یاری نکنید،البته خدا یاری اش کرد)(40 توبه)
و خدا قرار نبود معجزه کند،که من از معجزه بیش از موعظه متنفر بودم!
"ان الله لا یغییر ما بقوم حتی یغییروا ما بانفسهم"(خداوند سرنوشت قومی را تغییر نداد،مگر آن که تک تک ایشان تغییر کردند)(11 رعد)
(اما برای ایشان موعظه ها داشت)
"قل سیرو فی الارض فانظرو کیف عاقبة الذین من قبل"(بگو بروید تاریخ بخوانید و عاقبت ظالمان را به نظاره افکنید)(42 روم)
او فقط امید می داد
"و لا تهنوا و لا تحزنوا و انتم الاعلون"(نترسید،ناامید نشوید،شما برترین هستید)(139 آل عمران)
"فاصبر صبرا جمیلا"(5 معراج)
"و اذا انجیناکم من آل فرعون یسومونکم سوء العذاب یقتلون انباءکم و یستحیون نساءکم و فی ذلکم بلاء من ربکم عظیم"(آن گاه نجات دادیم،شما را از آل فرعون که سخت شما را شکنجه می کردند،پسرانتان را می کشتند و زنانتان را زنده نگاه می داشتند(از برای تجاوز) و در آن آزمایشی بود از سوی پروردگار بزرگتان)(141 اعراف)
این که مادران و پدران غمگین نباشند
"اذهبوا بقمیصی هذا فالقوه علی وجه ربی یات بصیرا"(این پیراهن مرا ببرید و بر چهره ی پدرم افکنید تا بینا شود)(93 یوسف)
"فرددناه الی امه کی تقر عینها و لا تحزن و لتعلم ان وعد الله حق"(پس او(موسی)را به مادرش برگرداندیم تا دیده اش به جمال او روشن و غمگین نباشد و بداند که وعده ی خدا حق است.)(13 قصص)
این که امید به آینده رساترین اعتراض ماست!
"قل کل متربص فتربصوا فستعلمون من اصحاب الصراط السوی"(بگو همه در انتظاریم،شما هم منتظر باشید که به زودی خواهید دانست یاران مستقیم کیانند؟)(135 طه)
خسته ام،خسته ام،خسته،دیگه چی می خوای بگم تا همین جا هم به تشویش اذهان عمومی و نشر اکاذیب متهم شده ام،وقتی فرشته ی قاضی تکذیب میشه پس چاره ای نداریم جز این که قاضی را فرشته بدونیم! دیگه برام مهم نیست کسی این پست را باور کنه یا نه،چون خود من هم ممکنه باور نکنم،دیگه از باور کردن این و آن خسته شده ام! اعتراف می کنم هر آن چه گفتم نه اعترافات "ژان ژاک روسو" بود و نه محاکمه ی "فرانتس کافکا"؛نه کلام نور بود و نه راوی زور؛نه واقعی بود و نه خیالی،زاییده ذهن "از تاریخ عقب افتاده ی" خودم بود،تو فکر کن روایتی از کودتای 28 مرداد و برداشتی التقاطی از قرآن پر از داد!دیگه از من سوال نکنید؛اون مریم مقدس زنده موند؟اصلا کاراکتر "من" زنده موند؟تمام مریم مقدس های سرزمین من،چی؟اونا زنده موندند؟روح الامینی ها،چه طور؟روح القدس ها،چه طور؟مسافرین توپولف ها،چه طور؟شاید تنها چیزی که زنده مونده،عنوان پسته:طاقت بیار رفیق»تو زنده می مونی«
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 19:51  توسط مرتد (& Protester )  | 

مرداد یعنی داد از این همه مردن؛نمی دونم چرا هنوز زنده هستم؟ابلها مردا،تو مرده ای نه زنده.اگر زنده بودی تا الان یک شبه کهریزک مننژیتی شده بودی و یا کنیزک سزارینی،شاید هم ندای آقا سلطانی،آن هم یک روز پس از ندای "انا الحق" آقا یا سلطان(مگر فرقی هم داره؟).پزشک معالجت پشت درب اوین دعای اذن دخول می خواند تا هم چنان چوب الفی که بر سر سبز تو بالا،نگاه داشته اند به جرم سرخ بودن زبانت تنها سبز شدن علف های زیر پای دکتر را مجاز انگارد.در عین حال گوسپندان زمانه هم گرسنه نمی ماندند و سهم اعصاب تو در نظامی که قرار بود به کمونیست ها آزادی بیان اعطا کند نورولوژیست ها هم نبود. وکیل پایه یک نیز همبندت می گشت تا تو هیچ کم و کاستی احساس نکنی.قرص هایی برایت تجویز می کردند که با الله دانستن "هو" از هیاهوی این دنیا فارغ گردی،با دیکته ی "کن فیکون" 18 کیلو وزن کم می کردی و خبر نداشتی معافیت قد و وزن سال ها پیش "کان لم یکن" گشته است.مهم نبود قاضی دادگاه اهل صلوات باشد یا معاون دادستانی محبتی،توی غربتی،آخرین نسلی بودی که با زبان قانون سخن می گفتی و چه نرم و آهسته Victory را از غلاف خارج می کردی.دارم دیوونه میشم نهایت کاری که می تونم بکنم گاز گرفتن دیوارهاست،اما آخر چگونه؟چرا دق نمی کنی؟دیگر P.C من طاقت این همه مدار RLC را ندارد،تو دلت را به سلف و خازن خوش مکن،دیگر کسی گذشته ی خود را به خاطر نمی آورد،مقاومت های جیره خوار تنها از تو فرکانس تشدید خواهند.در این شب های نانجیب آن چه می کنیم عرق است و آن چه می خوریم کتک،آن چه می لیسیم کاسه ی توالت است و آن چه می بوسیم آلت قتاله.مگر تا حالا چند اسپرم در امتحان پایان ترم قبول شدند که تو این چنین تظاهر به خونسردی می کنی؟تو که بغضت،پشتوانه ی مالی نداره تا وثیقه بذاره و خودشو آزاد کنه چرا برای مرگ قسطی چک کشیده ای؟قافله ی ما نماز نافله نمی خواند،اعتکاف ها بی Take Off شده اند و از اسلام تنها نقطه ی اون باقی مونده(کدام نقطه؟ ا+س+ل+ا+م)تو جنم جهنم را نداری که اگر داشتی تا الان ویزای اون دنیای تو صادر شده بود و حسابت با کرام الکاتبین بود.حال که کاف را گاف ادبیات می دونی و فحش را میوه ی ممنوعه،تکیده یا پکیده  بودنت فرقی نداره،مهم فکری است که تو را از کفری شدن نجات بده.نیازی به باتوم نیست چون لاک پشت در لاک خود فرو برو؛برای سیناپس ها نامه ی فدایت شوم بنویس تا نورون ها،بی خیال نرون های پست زمانه،خاطرات گذشته را در دادگاه غصبی(و نه رسمی)بازخوانی کنند.
17 می 1984 مطابق 15 شعبان  1404 مورخ 27 اردیبهشت 1363 لباس رسمی ها چنان محکم در دو کوهه خواباندند که با گریه ی خود به گناهکار بودنم اعتراف کردم،تیمارستان دنیا اولین سکانس خود را در بیمارستان"عیسی بن مریم" اصفهان پر می کرد تا در تلاقی مکان و زمان تنها نام یک منجی خالی باشه:"سوشیانت".بعدها پدربزرگت به شوخی می گفت:این مهدی که میگن مهدی بیا،بیا تویی؟تو که تلفظ اسمت از Mahdi تا Mei(May!)Tea در نوسان بود نه می،می خوردی نه چایی.ماجرا به این جا ختم نمی شد،آخوندی که گویی در حقت ترحم می کرد خبر می داد که در حدیث آمده "هر کس روز نیمه ی شعبان به دنیا بیاد عاقبت به خیر میشه" حاضر بودی سرنوشتت را به لجن بکشی تا مثال نقض چنین روایتی باشی؛سرنوشت من تنها به خود من وابسته بود نه به روز تولد من،تنها در این صورت بود که می تونستم بهش خیانت کنم،تازه کدام عاقبت؟کدام خیر؟شاید منظورش اون همه "خیر شنیدن" های سوالات دو گزینه ای حیات پر از مماتم بود.فرزند ارشد بودی و این یعنی موش آزمایشگاهی،آخر متولد سال موش چگونه با گربه ای به نام ایران کنار می آمد؟اون هم در نصف جهانی که زرنگ بودن هرگز به معنای بی رنگ بودن تعبیر نمی شد.یک سال بعد سر و کله ی داداشی پیدا شد و با این که هنوز خبری از خشک شدن قطعنامه های سازمان ملل نبود دولت میر برای تو شیر خشک سفارش داده بود."توجه،توجه،این جا وضعیت قرمز است"اگر از اون ترس و لرزهای بمباران و بی پناه بودن خانه مان تصویری مبهم(به اندازه ی مبهم بودن سرنوشتم) دارم،این روزها وقتی دختر بچه ها مامانشون را این چنین خطاب می کنند:"مامان،اینا مگه پلیس نیستن؟پس چرا ما را میزنن؟مگه پلیسا آدم خوبا نبودن؟"گویی تاریخ با بی سوادی تمام و ناتوان از آموختن معنای کلمه ی "هم میهن" فیلم تکراری پخش می کند.آزمون ورودی دبستان:2 تا خودکار هم اندازه،یکی را بالاتر گرفته،"بگو ببینم کدوم یک از اینا بلندتره؟"اگر چه درست جواب دادی اما بعدها فهمیدی 1 هرگز با 1 برابر نیست و جامعه پر از 1 هایی که دیگری را صفر خطاب می کنند،اصلا آدم حساب نمی کنند.نخستین روز دبستان،آن قدر خدای احساس بودی که گریه کردن بچه ها به نظرت مسخره بیاد،شاید اونا بهتر از تو می دونستن که 16-18 سال بعد،مدرک تحصیلی شون،حکم سند زمینی را پیدا می کنه که تنها خریدارش بازیافت محله خواهد بود.مارش آزادی نواخته می شد و سربازهای 6 ساله اجازه ی ترخیص؛اما از آن جا که تمام کارهای تو غیر عادی بود،آخرین نفری بودی که برگه ی مرخصی اش امضا می شد چرا که نیم ساعتی طول می کشید تا اولیای مدرسه با امضا نشدن برگه ی مرخصی ساعتی اولیای منزل،تفاهم پیدا کنند و آن آغازی بود از برای تمامی "تنها برگشتن" های تو.اگر چه از زور گفتن سال بالایی ها محروم بودی اما 12 سال تمام،برگه ی چرک نویس آزمون و خطای اون بالا بالایا شدی. از سه روز کلاس فوق العاده،در هفته بگیر تا سه روزه تمام کردن کتاب ادبیات 2 پیش دانشگاهی.مضافا بر این که روزگار بنده نواز آن قدر محرومیت زدایی کرد که "زور شنیدن"در یک Loop بی نهایت،Repeat گردد و خدمت سربازی همان جایی بود که سوزن گرامافون روی نامت گیر کرده بود؛بیت الغزل زندگی بدون غزل و تو با تمام وجودت آموختی هر جایی که به رسانه ها اجازه ی ورود نده،نه وجودی باقی می مونه نه جودی.آن قدر کوچک بودی که برات فرقی نکنه خونه داشته باشی یا کتاب خونه؛سوم دبستان نرفته،کتاب داستان نداشته باشی و پسر همسایه به تو فخر فروشی کند،تنها یه راه باقی می مونه:خودت برای خودت داستان تعریف کنی و پاکی افکارت را روی کاغذ پاک نویس.کاراکترها هم سگ،گربه،کلاغ،موش و راسو باشند تا مبادا برای مجوز کتاب تو ساختمون ارشاد این سو و آن سو باشی.4 قل را حفظ می کنی تا به قول مدیر مدرسه،خدا به قول هایش عمل کند اما خبر نداری فردا که در زندان دنیا،به غل و زنجیرت می کشند تو زیر آب جوش شکنجه غلغل کنان برای خدایان،قل قل می کنی :"قل هو الله الواحد القهار"جدول ضرب که یاد گرفتی تازه فهمیدی 27 یعنی 2*13+1 و تو همان یکی هستی که میان 2 تا نحسی 13 اسیر شده ای.بزرگتر که شدی تازه فهمیدی اون دو تا نحسی وراثت و محیط هستند و تو هیچ کاره.اگه چیزی داری معلول یکی از این شرایطه:اکونومیکی یا ژنتیکی.تو فال بدون قهوه ی تو نوشته بودند :"وقتی هدفی را انتخاب کردی نسبت به تمامی خطرات احتمالی بی اعتنا خواهی بود،هر قدر دوستان و اطرافیان موانع کاری را بیشتر توضیح دهند،تو در انجام کارت مصمم تر خواهی شد."پس اگر پشتکار تو را لجاجت و کله شقی تعبیر نمی کردند در حالتی خوش بینانه آن را دیکته فاقد ارزش نظام آفرینش می دونستند.وقتی روی دیوارها جملات سفارشی "لبیک یا خامنه ای" را می دیدی عجیب در فکر فرو می رفتی،این لبیک کیست که تو را مختار به انتخاب او یا "هو" کرده اند؟بعد ها فهمیدی اون یای عربی است نه پارسی و خب ما هم ایرانیانی بودیم که به رعب و عرب،هر دو بله گفته بودیم.سرانجام زنگ انشا فرا می رسد و موضوعاتی زنگ زده:1."علم بهتر است یا ثروت؟"وقتی با حماقت تمام،فریاد زدی علم خود یک ثروت است باید این حق را برای دیگران قائل می شدی که تو را به"در اجتماع نبودن" متهم کنند اگر چه در روز جهانی ارتباطات و روابط عمومی به دنیا اومده باشی.اون کلام نسنجیده برایت سنگین تمام می شود،سال ها بعد از تو اعتراف می گیرند؛اما خب قرار نیست کم آوردنت را جار بزنی:توان پرداخت شهریه ی خوابگاه نداشته باشی با اولتیماتومی 48 ساعته کارتن خوابی خواهی شد که سرنوشتش بی توتمی است.ایضا توان پرداخت خرید تعهد که کمترین هزینه اش یک ترم مرخصی تنبیهی و یک سال بلاتکلیفی تحمیلی است.کافی است جیبت خرمن ملخ زده باشه،وقتی تو ترمینال راننده ها با مهندس(!)مهندس(؟)گفتن از تو استقبال می کنند،با دربست نکردن ماشین اون چه بسته میشه دهان توست،تا نسبت به هر رفتار تحقیر آمیزی سکوتی تلخ نوش جان کنی.انتخاب با توست:"صدای عدالت"،Rani و یا 5 عدد تخم مرغ فانی،هر یک 500 تومانی؛اما اون چه آخر شب در این عصر بی دادی به دادت می رسه روزنامه ی صدای عدالت نیست بل توزیع عادلانه ی بی عدالتی است.اگر چه در خوابگاهی که بیشتر حکم ندامتگاه را داره قراره خروس ها تخم بذارن اما تخم مرغ ها،هم چنان از تعداد انگشتان دست تجاوز نمی کنند،6 دانشجوی فرنگ نرفته کمبود ها را با گوجه های فرنگی جبران می کنند و تنها کار فرهنگی اونا اینه که سفره ی اونا روزنامه ی تاریخ مصرف گذشته است.2."دوست دارید در آینده چه کاره شوید؟"آن قدر در گوش بی گناه تو از جهان سومی بودنت گفته بودند که بی آن که از شغلی واحد سخن بگی تنها یک خواسته را مطرح کنی:"من می خواهم ایران را به جهان اول برسونم" و چه زیبا هم کلاسی ات انشای تو را به نقد کشید:"آخه مگه یه نفری می تونی این کار را بکنی؟"رویاهای تو جسورانه و در عین حال نابخردانه بود؛حال،سال هاست که ایران در همان خلیج یخ زده ی جهان سومی سورتمه رانی می کند و بی آن که National Geographic خبردار شود تنها نام خلیج را تغییر داده اند:"کشورهای در حال توسعه".دیگر فرقی هم نمی کنه با چه مدرکی فارغ شده ای چرا که همگی همکار هستیم،آخه شغل ما بیکاری است!پنجم دبستان سر کلاس علوم چه زجری می کشیدی؟تویی که در نجوم چند پیرهن بیشتر و پیشتر پاره کرده بودی به جنون متهم می شدی و آخه کی مفهوم مدارهای بیضوی را متوجه می شد؟کی از ترحم 20 ساله نسبت به پلوتن خبر داشت؟معلم شما که ایزاک آسیموف نبود تا برای بچه ها توضیح بده:حد فاصل سال های 1979 تا 1999 نپتون دورترین سیاره ی منظومه ی شمسی به شمار خواهد رفت؛اما خب برای 20 گرفتن مجبور بودی،بی خیال اون 20 سال به دروغ پلوتن را دورترین سیاره خطاب کنی و کم کم آن قدر نجابت تو را حمل بر حماقت کردند که از تو انتظار گفتن هر دروغ گالیله واری را داشتند،آری یک 20دیگر،20:30 زاده شد و دروغ روی شقیقه ات مته کاری می کرد.گه گاه،به شکلی ناخودآگاه،روبروی TV،چنان بلند زیر خنده می زدی که به گمانشان تیماری زنجیر پاره کرده، هستی و این تازه در شرایطی بود که همین طوری بابت خنده های موذیانه در دادگاهی دیگر،جواب و خنده،هر دو را پس می دادی.وقتی توی یه خونه ی قوطی کبریتی،کپسول گاز تیرک دروازه بود و باغچه و حوض نیرنگ صاحب خانه،ظاهرا چاره ای باقی نمی موند جز این که خودت هم مدافع باشی و هم مهاجم،هم داور باشی و هم عادل(فردوسی پور).آن قدر توپ بی صدا،را محکم تو دیوار می زدی که گویی تدریس عملی Two Body Collision فیزیک 1 بدون هالوژنه.به محض این که لوسین بابایی فهمید گل،فقط گل تو باغچه نیست،بی خیال رساله ی روی طاقچه،دیگر ورزشگاه ما تک جنسیتی نبود اگر چه هم چنان تک ظرفیتی.در حالی که تنها یه گل باقی مونده بود تا اختلاف شما دو رقمی بشه،اجازه(!) می دادی بر خلاف تمام رقابت هایی که در پیش رو داشت،لااقل تو اون بازی طعم شیرین تساوی را بچشه،اما فرجام اون مسابقه ی فوتبال باز هم برای خواهر تو اعطای جام حالگیری بود،اگر چه برد 10 بر 9 تو،نخستین درس مکتب فمینیستی:"بازی کردن در زمینی که مردها قوانینشو از پیش نوشته شده،در جیب دارن،بازی کردن نیست،بازی خوردنه"سال ها بعد آه و نفرین خواهر 9 ساله و زن همسایه تو را آپارتمان نشین کرد،یا بهتر بگم خونه نشین و آن گاه که میر با همین ترکیب آخری وداع کرد و رهنورد ساختن پل ها را  نوید داد،میر پنج ها برای تو دیوارهای آجری ساختند تا به جرم عمودی نوشتن روی اونا،یک شبه افقی ات کنند و این بار تو بازی ای که اونا تعریف کرده بودند گل باران که هیچ،تیر بارانت کردند تا مبادا از گاری یادگاری ها،یادی باقی بمونه.منفورترین کلاس حرفه و فن بود،از سوهان روح بودن اره مویی و تخته سه لا بگیر تا سترون کردن قوطی کنسرو لیلا.اما هر چه بود نمی تونست برای پرونده ات حاشیه سازی کند،19.97 شیرین ترین معدلت بود آن هم در خرداد شیرین و فرهاد،فرقی نمی کرد دوزخیان روی زمین فرانتس فانون باشی یا برزخیان پر از کین دولت بی قانون،شناسنامه های باکره از گاو صندوق ها بیرون آمده بودند تا نام سید محمد خاتمی هم از صندوق ها؛اما فقط آزادی را هجی کردیم تا سهم ما از اون هیچی باشه و کی فکرشو می کرد 12 سال بعد نه تنها گندم و میوه،بل صندوق و کینه نیز وارد کنیم،اگر چه فهم ما از سهم ما پیشی گرفته بود.کم کم اون قدر گردن کلفت شدی که دوچرخه ی بدون ترمزت را با پا Pause و سرمای زمستون را از لای شال گردن حس کنی.در قحطی کرسی آن چه زمزمه می کردی آیت الکرسی بود و آن چه مزه مزه،اشک پیسی و تو محکوم بودی به رکاب زدن و عتاب شنیدن:"بیا و امروز را با تاکسی برو،آخه تو،چه قدر یک دنده هستی؟آخر این بازی تنها تو،بازنده هستی!"سکه ی بی پشت و روی سرنوشت را آن قدر شیر و خط انداختند تا بفهمی این جا خیلی شیر تو شیره.این جا چرخ زندگی را نه تاب گیری می کنند و نه پنچر گیری،آن چه می کنند مچ گیری است.پس اگر توی تنهایی،زیاده روی نمی کردی،تنها یه راه باقی می موند:پیاده روی! و چون در سرزمین تو دیر رسیدن همان هرگز نرسیدن بود دیگر فرقی نمی کرد 40 ساله فارغ التحصیل بشی یا 4 ساله،25 ساله باشی یا گوساله،مهندس مخابرات باشی یا منشی مکاتبات.صدها مدرک هم که داشته باشی از تو تنها مدرک بی گناه بودن می خوان،که خب اونا بدو تولد به ضرب قنداق اسلحه،از قنداقت به سرقت برده اند.بالغ شدن چه آسان،بائر شدن یه افسون؛تازه فهمیدی 50 درصد اون شعار"فرزند کمتر،زندگی بهتر"اختیاری است اما خب 50 درصد بقیه اش رویایی.این که St.Mary بی Marry بچه دار شده باید هم مشکوک باشه حتی اگر خواست خدا باشه.کتاب های بابایی را قایمکی تورق می کردی تا از روان شناسی و نوجوانی،آدمکی بسازی که به اقتضای سنت و نه سنت،طبیعی بود.عزلت را به بلوغت نسبت می دادند نه نبوغت،گه اگر از دومی هم سخنی بود سنخیتی نداشت.مهم نبود غده ی هیپوفیز برای غدد غیر نقدی پیام تبریک فرستاده آن چه تعیین کننده بود بازرسی های بی استعلام باب استفعال بود،از استحمام بگیر تا استغفار.پیرتر که شدی فهمیدی اگر بلوغی هست جنسی و اگر تحریکی هست تماسی و تو در حسرت یک همه پرسی:موهای سرت اقدام به خودکشی دسته جمعی می کردن و تا تاس شدن،تنها پاس شدن چند واحد کافی بود.اگر چه پیشونی بلند ها را خوش بخت و اقبال معرفی می کردند اما بلند بودن،پیشونی گاو پیشونی سپید ما،تنها از بابت نوشتن این جمله بود:"پیش اسم ما نوشتن:حقته،باید ببازی! " اما تو آب دیده تر از این حرفا شده بودی،به جای این که توی آینه،خودتو ببینی از خودت برای خودت آینه می ساختی:گذشته ها را پدرانمان ساختند و آینده را مادرانمان،این وسط،ما،تاختن(شاید هم تاس انداختن) و باختن یاد گرفتیم نه ساختن و آموختن،تنها اونایی از باختن می ترسند که ساختن بلد نباشند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 0:53  توسط مرتد (& Protester )  | 

الله اکبر،خدا بزرگتر است،نه بزرگترین،شاید هم بزرگتر از بزرگترین.بزرگتر از آن چه که تصورش را بکند،اما تعقل او سال ها پیش با تصور،بدرود گفته بود.خدایش را CT-SCAN برده بود،دکترا جوابش کرده بودن.حالا برای شفای او پیش چه کسی دعا می کرد؟ خدای مرده را تقصیر و خود کرده را تدبیر نبود.از همان ابتدا فهمیده بود که زندانی کردن خدا،نتیجه ای بهتر از طولانی کردن شبا نداره.اما چه میشه کرد؟هدف انتقام گرفتن بود و جنس متهم،خدا یا بنده ی خدا،وسیله.قلب شیشه ای او این بار به جای غم بخار گرفته بود،خدای او هنوز نفس می کشید،مگر این که خدایش را زنده به گور می کرد.اما با کدامین دستان؟خالی بودن اونا شکایتو مجاز می کرد نه جنایتو.منو به گوشه ای پرتاب و قلم را از دستم گرفت."تو داری مراعات می کنی،تو می ترسی نجس بشی یا به جرم ارتداد مشمول مگس کشی،این گونه روایت کردن روی اعصاب من قدم رو میره،من به سیم آخر زدم اما تو به کاهدان" شاگرد مکتب هدایت با "لکاته" خواندن من در همان کلاس اول بوف کور در جا می زد،تربیون،حق یا ناحق،به دست او افتاده بود:"بچه بودیم خدایمان عینک نداشت تا یکی را IQ چهارصد کند و دیگری را بی Q،جلبک.یکی را بی دلیل هابیل گنده دماغ کند و دیگری را بی بیل،مکنده سماق.سمعک هم نداشت تا دعاها را جا به جا،Reply کند.چوبک هم نداشت تا طفلک،پدر را،تو صف بانک،بی کتک،رسوا کند.اتاقک هم نداشت تا درش را یک شبه تخته کنند.مترسک هم نداشت تا دروغش را همه باور کنند.غلتک هم نداشت تا به نام او ما را له کنند.آن قدر خدا بود که هر کس دروغ می گفت،دشمنش بود.اما خدامان به اندازه ی دروغ هایمان بزرگ نشد.با دروغ گفتن آدم تر شدیم.اصلا خدا شدیم و او تنها تماشا می کرد.مرا به "بله گفتن" عالم ذر Refer می داد و این همه "نه شنیدن" را با صبر نداشته ام رفو می کرد.خدایا بیدار شو! نگاه کن ساعتت خوابیده،بنده ات نالیده،کمرش خمیده،مهری ندیده.بس کن این بازی را،راضی کن این قاضی را.خراب کردی به گمان این که بنده ات خراب تو می شود.اما قمارباز خوبی نبودی.اصلا خدای خوبی نبودی.برو خدا(خودت) را شکر کن که جز تو خدایی ندارم.لااقل چند تا خدا می آفریدی تا هی به ما نگی بهتر از من ندیدی.آن قدر در اجتماع نبودی،اصلا آدم ندیده بودی،که به خیال باطلت عشق یه طرفه ممکن نبود.به دنبال گم کرده ی خود بودی.خب طبیعی بود بعد از اون همه تنهایی انسان را جانشین تمام نداشته هایت بدونی و با یک نظر عاشقش شوی.فرشته ها خیرخواهت بودن و ابلیس هم پا در رکابت.اما دمت گرم که گربه را دم حجله کشتی و شیطان را در طوفان خشمت تنها گذاشتی.گفتی زن و مرد برای من تفاوتی ندارد،مهم مرد بودن شماست و چه با نامردی خود را در بند ضمایر،مذکر کردی.آن قدر ناشیانه عمل کردی که هیچ کس باور نمی کرد سهم حوا،از این آشیانه کمتر از آدم نیست.عذاب وجدان رهایت نمی کرد،زن را لطیف و به قول خودت جمیل آفریدی تا او بی دلیل ناز کند.اما هرگز تصور نمی کردی هکرها با یک Copy & Paste ساده مروارید صدف ها را Crack کنند.او را با مهریه به مزایده گذاشتی اما آن چه کردی مضایقه بود:سومین آیه چهارمین سوره ات بی مناظره،رسما اعلام مناقصه کرد.گفتی "تقوموا لله مثنی و فرادی" (دو نفر،دو نفر یا یه نفر یه نفر برای خدا قیام کنید) اما آن چه مومنان به خاطر سپردند "مثنی" آیه ی "فانکحوا ما طاب لک من النساء مثنی و ثلاث و رباع" بود.تو نباید صیغه را مجاز می کردی تا هم کیشان من کیش را آباد کنند.ایشان نقد را رها نمی کنند،حال را چسبیده اند و حال را.نسیه ات هم چنگی به دل نمی زند.اصلا چه توهینی بالاتر از بهشت و جهنم؟یعنی این قدر ما به کوری مبتلا بودیم که تنها با حوری و زوری تو را دوست داشته باشیم؟نگفتی این جا زمینه نه مشتری؟ترسیدی بهت بگن بی مشتری؟داد من از این همه بی دادی توست،این چه عدلی است که نر،امشب این جا و فردا خانه ی دوست.ماده پوست اندازد و او فکر نگارش باشد،آن نگار هم به دو شب لاس زدن فکر اتاقش باشد.گفتی که یاد من به قلوب آرامش می دهد اما باد تو کلاه برداری می کرد تا آفتابت،بخت و روی بندگانت را ست و اعتمادشان را سست کند،دیگر نه آرامی باقی مانده بود و نه رامی؛و باران مشکلات، در قحطی چتر،چه بی ملاحظه بر سرهای کچل ما یادگاری می نوشت و در این میان راه سوم،بعد چهارم،ستون پنجم و حس ششم همه به تقلید از تو،دست به سینه ایستاده بودند.گفتی شب را برای آرامش ما آفریدی و لابد روز را برای اعصاب خرد کنی،روزت مدعی بود که حقایق را آشکار می کند اما او را هم خریده بودند تا مثل روز برایم روشن باشه که ریاکاری همان اضافه کاریست؛و چه هوشمندانه از چنگال عدالت فرار کرده ای،تو می بایست بابت این همه بی عدالتی پاسخ گو باشی اما عدالتت را به آخرتم پست کرده ای.آن گاه که تمام رسانه ها از فغان تا زبان در خدمت تو هستن،آن قدر هم شناسنامه داری که نامت،بی نامه از صندوق رای بیرون آید،رئیس جمهور محبوب! اما یه جای نقشه ی تو می لنگد و آن نقش بنده ی توست.خبر نداری بی اذن تو در صور دمیده و همه از طور رمیده اند؟این جا قیامت شده،آن چه می بینی مترسک موسی است نه دین عیسی.این جا هر روز اربعین شهدای دیروز است و تو،در این حکومت نظامی،هنوز مشتاق"اربعین لیله".خدایان بی شناسنامه خدایی می کنند و تو شناسنامه ات را گم کرده ای.به ایشان حق بده که بی پدر و مادر بودنت را بهانه کنند.تو آن قدر بازی نکردی که ایشان با نام تو Game اختراع کردند. ما نخودی بودیم و در وسط وسطی،آن چه می خوردیم توپ بود نه توت.آن هم توپی سه حرفی،به نام دین،که گلوله ی آن کین بی پارویی را بر شقایق های بی شینمان باقی می گذاشت.قول داده بودی کسی قرآنت را تحریف نکند اما نگفتی آخوندهای ما به نام و کام خود تفسیر می کنند؟ندانم کاری کردی!قرار گذاشتی هر کس به اندازه ی فهم خود برداشت کند اما سهم و نه فهم(ی!) ایشان مساوی تر از همه ی ما بود.شاید امروز این نگاه خونسردت مرا تحمل کند،اما فردا که ملک با کلک برایم پرونده سازی می کند و مرا یکی از عمال شیطان خطاب،هرگز توهینش را تحمل نکن،که بنده ی تو هر چه باشد جدایی طلب نیست!من تو را منطقی تر از ان می دانم که احساساتم را پیش از تو و در نزد تو خاک کنم.یزدان من،عصیان من را هذیان مپندار که چون چنین کنی قرآن من به دروغ تو را جیران رگم خوانده است!برخیز و علی رغم بی میلی،این میلم را بی پاسخ نگذار،قابل دانستی چند عدد سیلی هم Attach بفرما،اصلا بزن،آن قدر که حکمت در همان محکم بودن خلاصه شود،ار بمیرم تو خود را باید قصاص کنی و در این قصاص حیاتی است از برای تو.بگذار من "به" و "با" زنده ماندنت امیدوار شوم."
جملات پایانی،بار دیگر خدا را احساساتی کرده بود و آن چه می زد نه دستان او،بل قلب او بود.در آغوش بنده اش گریه می کرد و ایضا بنده در آغوش او؛و چه راحت خدای زنده،جسارت های او را چون همیشه از گوش دیگر Deport کرده بود.ممنون او بود،نه این که چون و چرایش را جوابی نباشد،هرگز!ممنون او بود که این چنین،نگران سلامتی معبود خویش است،ممنون او بود که قرآنش را لااقل گردگیری کرده است،(اگر چه به قصد مچ گیری!)ممنون او بود که او را لایق شنیدن نگفته هایش و شاهد فروختن نداشته هایش دانسته،خدای او امشب،از شدت خوشحالی،خوابش نمی برد،چرا که بنده اش 27 بار نام او را صدا زده بود!

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 19:34  توسط مرتد (& Protester )  | 

تنها چند روز،بازداشت شدن،کافی بود تا بی آن که کمیته ی انضباطی حواشی ستاره دار کردنش را تحمل کند،پس از دو ترم تعلیقی،فرمان مشروطیت،این بار نه در آرزوی قانون،بل به دست قانون صادر شود.روی کاغذ اخراج او به دلایل آموزشی صورت می گرفت و حق هر گونه برداشت سیاسی تنها برای گزینش محفوظ بود.نهایت کاری که تقویم ها قادر به انجامش بودند،این بود که فریاد بزنن"این نیز بگذرد"،شاید تنها به این دلیل که ایده ای در سر نداشتن و گر نه،گذشت زمان نه تنها مشکلی را حل نمی کرد بل مشکلی بر مشکلات پیشین می افزود.مگر کدام تقویم،گذشته از جرات،فرصتی از برای  نام بردن تمامی دادگاه های فرمایشی،این مرز و بوم داشته که او را مستحق سرزنش تقویم ها بدانیم؟این همه تابلوی Keep Right جاده ی زندگی را با بی سوادی تمام کم محلی کرده بود.تنها راه ممکن Military Service بود،چرا که برای 16 آذر،گذشته از کارت دانشجویی محتاج کارت پایان خدمت بود.هم سن و سال های جنس مخالف،در برزخ صید شدن و صیاد ماندن،حتی الامکان اتومبیل ها را Reject می کردن.تن فروشی زایشگاه به آدم فروشی دانشگاه فخر فروشی می کرد.اشرف مخلوقات زیر قیمت فروخته میشد! آیا او برای این جماعت مبارزه کرده بود؟"هی با توام،چی داری میگی؟اون زمان که جنابعالی قبوض برق و تلفنت پرداخت شده بود،تا در فضای مجازی ما توده های حقیقی را بی هدف خطاب کنی،بی هدف روده ی بزرگ ما بود که روده ی کوچک را گم کرده بود،اون زمان که تحصیل شما Stand By شده بود،اونی که تعلیقی خورده بود،حقوق انسانی ما بود.اون زمان که هزینه ی آرمان هایت،اخراج از دانشگاه بود،هزینه ی زیر خط فقر بودن ما،اخراج از خوابگاه همان دانشگاه.خواهشا از بوی گند عرق هم خدمتی هایت نگو که از عرق خوردن هم بستری های من بسی شریف تر است.نهایتا دو سال بندگی می کنی من چی بگم که هر دو دنیا ...ندگی خواهم کرد،خواهشا تو از حقوق من صحبت نکن که با خط کشی رندانه،هستی من را دزدانه سلام می گویی.نیازی نیست با چشمانت به من ترحم کنی،تراول چک هایت را نگه دار تا عذاب وجدان،بابت این قضاوت نامنصفانه،رهایت نکند،اگر چه شما مردها،همیشه راهی برای فرار کردن خواهید داشت؛خوب گوش کن ما نیازی به مبارزه ی تو نداریم که این چنین اثبات شجاع بودنت را منتی بر ضعیفه خواندن ما می کنی"آن چه برای طغیان کردن باقی نمانده بود،آب دهانش بود.اصلا گیج شده بود.اون فرشته ی به ظاهر بدکاره کجا رفته بود؟تقویم ها با همان بی مسئولیتی مذکور،از ضبط این گفته ها معذور و در تورق بوی سبقت را از تورم ربوده بودند.گویی آن ها هم جوگیر شده بودند.انتخابات 88! اگر چه شخصیت های داستان سال ها پیش،خدا را ترک گفته بودند اما هنوز خدای ایشان در داخل اتود زندگی به،از سر نوشتن سرنوشتشان،امیدوار بود.پسرک در بند لباس سبز نیروی انتظامی و دخترک در عقد دست بند سبزها.تحریمی ها جام "بد از بدتر" را نوش جان می کردن تا چون خاری در چشم خارکن ها فریاد بزنن:"برقصید،برقصید ما همه محرم هستیم"و خوانده ی پست چه مغرضانه,رقص عارفانه را به اختلاط دختر و پسر تعبیر می کرد.اگر چه جسم پسرک در ید قدرت مافوق و تن عریان دخترک در بند شهوت مادون،اما روح ایشان برای تغییر نفس نفس می زد.پسرک به جای دریافت مرخصی تشویقی،از برای رای به فلانی،به فکر ترخیص یک ملت بود.شب قدر فرا رسید و به نحو احسنت اعتماد یک ملت،قدر نهاده شد.خدایان تصمیم کبری را عملی کرده بودند.قرار شد،دیگر کسی نگران قضا شدن نماز صبحش نباشد چرا که خورشید لغو امتیاز شده بود.در اون تاریکی شب،رفتگرهای وظیفه شناس محله،خس و خاشاک را جاروب و تنها کره کره های مغازه ی کله و پاچه بالا رفته بود.مرده شور ها و تابوت سازان دیگر جواز کسب نداشتند،آخه شهیدان را نیازی به این تشریفات نبود! " آقا نایست،حرکت کن،از اون جا که پلاک نداری مجبور میشم با پوتینم پلاک دارت کنم،مگه نمی دونی تجمعات یه نفره هم برای بیماری توهم ما،خطرناکه؟"در پوکی استخوان ها به دنبال پاک کردن صورت مساله بودن،اصلا معمای حل شده را چه نیاز به جواب بود؟غریو اون روز، هوچی گران دیروز،این بود:"نترسید،نترسید ما همه با هم هستیم" اما دیگر مایی باقی نمانده بود،چرا که قانون فصل الخطاب شده بود و در قانون آن چه باقی می ماند "من" خواهد بود نه "ما".جسم"من"ناقص خطاب شده بود و عقل،شعور و وجدان "ما" ناقص تر،مفروض.نقش"ما" در این سناریو "سیاه لشگر" بود تا "من" به آرای 40 میلیونی افتخار کند."ما" می بایست بر اعصاب خود مسلط می بود تا "من" هم بر جان،مال و ناموس او.در نبود مهتاب،پیدا کردن دختر و پسرک محتاج گشت ارشاد بود،اما گویی "از ما بهترون" نیازشان واجب تر.در سرمای بی کسی همه با پالتوی ترس خود را گرم،اما آن هایی که از یخ زدن می ترسیدند شروع به دویدن می کردند،خب جوونا بهتر می تونستند بدوند،روشنفکرها تحسین می کردند اما چون خودشونو "جانشین ناپذیر"می دونستند،در اتاقک خود ساخته،با قهوه ای تلخ گرم میشدند،تا فردا،کسی باشه که از حقوق انسانی مردگان حمایت کند.قرار نبود ریش رمز عملیات باشه چرا که موسوی هم محاسن داشت،قرار نبود عمامه سیبل انتفاضه ی ایران باشه چرا که خاتمی هم روحانی بود،قرار نبود چادری ها را کلاغ های خبر چین بدونن چرا که رهنورد هم محجبه بود، قرار نبود آن که برادرم کشت،کشته بشه،قرار نبود دل های شکسته شیشه بشکنن،اما تمام این قرارها را همان کسانی باطل می کردند،که پیش از این،التزام عملی خود را به بی عهدی اثبات کرده بودند،بی سیم به دست های نقاب دار.رسانه ی ملی ممنون ایشان،خوراک شب و نه روزش(گفتم که خورشید لغو امتیاز شده بود)تامین شده بود.حمایت غربی ها کافی بود تا شرقی بودنمان فراموش شود،اون جوونا یه مشت اوباش و منافق معرفی شدند که رویای انقلاب مخملی در سر دارند.آهان یافتم،بالاخره صدا و سیما هم به یه دردی خورد:دخترک،جوانی بد کاره که اشتهار او به فساد اخلاقی،پاشنه ای آشیل از برای اعتراف گیری بود؛پسرک،به علت ضعف تحصیلی و نداشتن ثبات شخصیتی:اخراجی از دانشگاه،نام برده که سال های گذشته طعم شیرین باتوم را در تجمعات دانشجویی نوش جان کرده،با سرپیچی از دستور مافوق،گذشته از یاری رساندن ناآگاهانه،در تهیه ی فیلمی برای نمایش مظلومیت ماموران نیروی انتظامی و له شدن زیر دست و پای آشوبگران،باتوم خود را باکره رها کرده،جرم این ناشکری و نافرمانی غیر مدنی،در دادگاه نظامی رسیدگی گردد. فردای اون روز،که جوونا عصای پدربزرگ ها را هم باتومی تصور می کردند از برای نواختن مارش سکوت،تنها هنرشان این بود که زیر چکمه های تاریخ و پاره شدن برگه های تقویم،حسرت چنین آهی را بر دل "تیر خلاص"باقی بذارن:"بپوسید،بپوسید ما همه نادم هستیم"
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 23:58  توسط مرتد (& Protester )  |